خرید بک لینک
نریمان خبری تحلیلی اذا فسدالعالم فسدالعالم اذا فسدالعالم فسدالعالم از مسجد ضرار می گویم یک مسجد دولتی در ....... شهر تهران مسجدی که بارها با هزینه بیت المال تعمیر شده اما باز سقفش فرو ریخته از عجایب مسجد همین بس که شیخان زیادی به خود دیده است در نحوه مدیریتش در زمان بنیانگذار جمهوری اسلامی بر مردمی بودن ان تاکید شده اما هم اکنون دکانی شده برای فردی بی سواد در مسجد جایی برای امام زمان نیست نه دعایی نه ذکری اما تا دلتان بخواهد نقش و تشیبح و گل و بلبل و سعدی و حافظ گویا سعدی و حافظ پیا

برچسب: نویسنده: آریا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 13:45

قصه اين داستان حقيقتي است كه براي من رخ داده ، انسان هايي سرتاسر مهر و عاطفه در مسير اين قصه اند كه شايد جز نام نيكو و خاطره ايي عزيز در ذهنم به بزرگي و روح بلند انساني آنها درود مي فرستم. در كودكي با مشكلات زيادي برخورد نمودم ،برادري كه زخم جنگ برجسم و روحش بود و برادري ديگر كه از يك مريضي ژنتيكي به نام دوشن رنج مي برد و خانه اي از مهر پدر سرد و بي روح چرا كه پدر به ملاقات خدا رفته بود و من ومادر وبرادران در هجوم و سايه فقري شديد زندگي مي گذرانديم ، محمد مريض بود و بيماري دو شن يا همان ضعف عضلا

برچسب: نویسنده: آریا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 13:45

حالا كه به نگارش اين متن مي پردازم اين زن شريف به ملاقات خدا رفته ،كسي كه مصداق گفته سعدي بود،يادش به خير ما چهار تا داداش بوديم ، من ومحمد داداشاي سوم و چهارم بوديم و خيلي به هم وابسته ،محمد تازه مريض شده بود وبعد از چند قدم كه راه مي رفت ،پاهاش قفل مي شد و مي خورد زمين، هنوز پزشك ها علت مريضي محمد را تشخيص نداده بودندو من به دليل فقر مالي ونداشتن پول كافي براي خريد چرخ ويلچر مجبور بودم محمد را تامدرسه كول كنم ، بيشتر مواقع به مدرسه دير مي رسيدم و از ناظم مدرسه كتك مي خوردم ، يك وقت با تركه آلب

برچسب: نویسنده: آریا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 13:45

بادبادكي به سوي خدا -قسمت سوم دستام تواول زده بود ،طوري شده بود كه نمي تونستم خودكار تو دست بگيرم معلم حرفه و فن وقتي متوجه شد كه جزو اش را يادداشت نمي كنم از من پرسيد : پسر جان چرا نمي نويسي چرا منو نگاه مي كني! گفتم :نمي تونم اقا دستم درد مي كنه نگاهيكرد و گفت :منم سرم درد مي كنه،بلند شو بيا بيرون رفتم پاي تخته ،خودكارشو گذاشت لاي انگشتاي دستم ،تا خواست فشار بده ، يك دفعه متوجه تاول دستم شد ، تازه فهميد كه چه خبره سرش را پايين انداخت و با حالت ناراحتي پرسيد : دستت چي شده

برچسب: نویسنده: آریا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 13:45

صفحه بندی